ادبيات

به بازیگوشی یك پسر پانزده ساله

نویسنده: علیرضا بخشی استوار
سیامك گلشیری ازجمله نویسندگان معاصر ایرانی است كه كتاب‌هایش در صدر جدول پرفروش‌ترین‌هاست‌‌‌‌. او كه فرزند احمد گلشیری و برادرزاده هوشنگ گلشیری‌ است، به‌دلیل پشتكار در نویسندگی و معرفی جهان داستانی جالب خود به خوانندگان، به نویسنده‌ای تأثیرگذار بدل شده است‌‌‌‌...
سیامك گلشیری ازجمله نویسندگان معاصر ایرانی است كه كتاب‌هایش در صدر جدول پرفروش‌ترین‌هاست‌‌‌‌. او كه فرزند احمد گلشیری و برادرزاده هوشنگ گلشیری‌ است، به‌دلیل پشتكار در نویسندگی و معرفی جهان داستانی جالب خود به خوانندگان، به نویسنده‌ای تأثیرگذار بدل شده است‌‌‌‌. ‌‌‌‌گلشیری مجموعه داستان‌ها و همچنین رمان‌های متفاوتی چون« رز قرمز»، «آخرین رویای فروغ»  و«داستان انتقام» را در حوزه نوجوانان و بزرگسال به چاپ رسانده‌ كه از این میان، مجموعه «خون‌آشام» وی مورد  توجه قرار گرفته است.. او برخلاف محیط خانوادگی، در كودكی از كتاب و درس خواندن فراری بود‌‌‌‌. در سال‌های نوجوانی فضاهای هیجان‌انگیزی را تجربه كرده كه بر نگرش داستان نویسی‌ او تأثیر گذاشته است‌‌‌‌. خدمت سربازی در دوران جنگ و از سویی عدم‌پذیرش در مقطع دكترا و انصراف از سفر به آلمان، به عقیده این نویسنده‌‌‌‌، نقش عمیقی در جایگاه امروز او دارد‌‌‌‌.
  • آقای گلشیری اگر بخواهیم به همراه یكدیگر كاوشی در كودكی شما داشته باشیم‌‌‌‌، به عقیده خودتان آیا رخداد یا حادثه خاصی در كودكی شما وجود دارد كه بتوان از آن به‌عنوان یك نقطه عطف در مسیر زندگی‌تان یاد كنیم‌‌‌‌؛ به‌گونه‌‌ای كه با مرور آن در امروز در یابیم آن اتفاق شما را به سمت نویسنده شدن سوق داده است؟
سؤال جالبی است‌‌‌‌. شاید به‌طور مشخص نتوانم بگویم كه چه حوادث یا رخدادهایی در كودكی‌ام منجر به این شده كه امروز در این نقطه یا جایگاه باشم‌‌‌‌، اما‌‌ می‌توانم بگویم در كودكی‌ام تناقض عمیقی وجود داشته است‌‌‌‌. زمانی كه به دنیا آمدم در خانه مادربزرگ پدری‌ام در اصفهان زندگی‌‌ می‌كردیم و تصاویر گنگی از آن زمان‌‌‌‌، از پدرم‌‌‌‌، عمو و مكان‌هایی كه‌‌ می‌رفتیم‌‌‌‌، در ذهن دارم.
 سه یا چهارسالم كه بود پدرم به واسطه شغلش به تهران منتقل شد و به تهران آمدیم‌‌‌‌. بخشی از تناقض شاید از همین جا شكل گرفت‌‌‌‌. در تهران با یك فضا و زندگی كاملا جدید مواجه بودم‌‌‌‌. مدرسه‌‌‌‌، دوستان و از سویی دیگر هیچ فامیلی در كنار ما وجود نداشت و ما تنها بودیم؛ این هم تأثیرگذار بود‌‌‌‌. حتی ورود به دبستان و مدرسه نیز خود یك اتفاق بود‌‌‌‌.
یك بخش دیگر این تناقض نیز بر‌‌می‌گردد به‌خود خانواده‌‌‌‌. در خانواده‌‌ای بودم كه همیشه كتاب در آن یك ركن اصلی به‌حساب می‌آمد‌‌‌‌. پدرم خیلی به دیسیپلین اعتقاد داشت‌‌‌‌. همه جای خانه ما پر از كتاب بود و گاهی پدرم من را مجبور‌‌ می‌كرد كه بنشینم و كتاب بخوانم‌‌‌‌، اما اهل كتاب خواندن نبودم‌‌‌‌.
فضای كودكی‌ام ازسویی با فضای الان فرق داشت‌‌‌‌؛ مثلا امروز دختر نه ساله ای دارم كه‌‌ می‌خواهد نویسنده شود‌‌‌‌. او كارهای متفاوتی انجام‌‌ می‌دهد، اما همه این كارها در خانه اتفاق‌‌ می‌افتد‌‌‌‌. آن زمان ما‌‌ می‌توانستیم در كوچه باشیم‌‌‌‌. اصلا همه بچه‌ها دركوچه بودند‌‌‌‌. بیشتر وقتم در كوچه می‌گذشت تا خانه‌‌‌‌.
  • مشغول بازیگوشی بودید‌‌‌‌.
خیلی زیاد‌‌‌‌! سر كلاس هم اینگونه بودم‌‌‌‌. اهل درس خواندن نبودم. همواره معلم‌‌‌‌ها پدر و مادرم را‌‌ می‌خواستند و یا همیشه جلوی دفتر یا بیرون كلاس ایستاده بودم‌‌‌‌.
  • این نكته در داستان نویسی شما مشهود است‌‌‌‌.
دقیقا‌‌‌‌!الان دوستانم می‌گویند تو كه خیلی آرام هستی، اما چگونه این داستان‌های ترسناك را برای نوجوان‌‌‌‌ها می‌نویسی؟! این بر‌‌ می‌گردد به همان دوران كودكی و نوجوانی خودم. فراری بودم از خانه و كتاب‌‌‌‌. اصلا بدم‌‌ می‌آمد‌‌‌‌؛ یعنی بهتر است بگویم كه دوران دبستانم در كوچه گذشت‌‌‌‌. ولی عجیب به فیلم و فضاهای عجیب و غریب علاقه داشتم‌‌‌‌. خانه ما در خیابان شادمان بود و یك همسایه ارمنی داشتیم‌‌‌‌. آنها برای پخش فیلم « پروجكتور»داشتند‌‌‌‌.
 پدرم ساعت هشت ما را به اتاق‌‌ می‌فرستاد و‌‌ می‌گفت باید مسواك زده در رختخواب‌تان باشید‌‌‌‌. البته كه امروز وقتی به دخترم‌‌ می‌گویم كه ساعت نه باید خواب باشی، او تا ساعت 11 شب همچنان بیدار است‌‌‌‌.
پدر و مادرهای ما اما سختگیر بودند‌‌‌‌. بماند‌‌‌‌! من خواهرم را بیدار‌‌ می‌كردم و از پشت پرده فیلم‌هایی را كه آن همسایه‌مان تماشا‌‌ می‌كرد نگاه‌‌ می‌كردیم‌‌‌‌. دیوار بزرگی بود كه تصاویر روی آن‌‌ می‌افتاد. به دفعات با خواهرم این كار را تكرار‌‌ می‌كردیم‌‌‌‌. به فیلم علاقه داشتم‌‌‌‌؛ به‌خصوص فیلم‌های وسترن و ترسناك. گاهی اوقات یادم‌‌ می‌آید كه‌‌ در اتاق را باز‌‌ می‌كردم و از لای قفل در، فیلم‌هایی را كه پدرم‌‌ می‌دید یواشكی نگاه‌‌ می‌كردم‌‌‌‌. البته به اجبار خانواده كتاب‌هایی را هم‌‌ می‌خواندم‌‌‌‌. این بود تا اینكه كلاس دوم راهنمایی به اصفهان بازگشتم و همین مسئله باز مرا دچار تناقض دیگری كرد‌‌‌‌. به تهران عادت كرده بودم و حالا دوباره داشتم به یك فضای جدیدی پا‌‌ می‌گذاشتم‌‌‌‌.
  • اصفهان ناآشنا شده بود برای شما؟
بله! در تهران در مدرسه خوبی به اسم مهران و بعدتر در دبیرستان البرز درس خواندم و بعد در مدرسه‌ای در اصفهان‌‌‌‌. این یك تناقض وحشتناك در من به‌وجود آورد‌‌‌‌. اوایل كه به اصفهان رفتیم بچه درس خوانی شده بودم اما دوباره بعد از مدت كوتاهی به بازیگوشی‌هایم رو آوردم‌‌‌‌. در اصفهان كتابخوان‌تر شدم.
 البته دلیلی هم برای این كار پیدا كرده بودم‌‌‌‌. بچه‌های محله را جمع‌‌ می‌كردم و برای‌شان قصه‌‌ می‌گفتم‌‌‌‌. در‌واقع؛ براساس آنچه می‌خواندم از خودم قصه‌هایی را در‌‌ می‌آوردم‌‌‌‌. در كنار خانه ما یكی از اقوام مادرم زندگی‌‌ می‌كرد كه پسری داشت‌‌‌‌.
این پسرهم سن من بود، اما قدش كوچك بود‌‌‌‌. یك شب داستان ترسناكی را تعریف كردم و او شروع كرد به دویدن و بعد خورد به دیوار‌‌‌‌ و نقش زمین شد‌‌‌‌. بعد ایستاد و همان شب از ترس تب كرد‌‌‌‌. آن شب مادرش در خانه ما را زد كه دیگر نباید پسر شما با فرزند ما بازی كند‌‌‌‌. در ضمن بعضی از داستان‌ها را هم اجرا‌‌ می‌كردیم‌‌‌‌.
  • اینكه شما از تناقض در كودكی و سفر به تهران سخن گفتید، برایم جالب بود‌‌‌‌. همیشه از خودم‌‌ می‌پرسیدم كه چرا تهران و فضاهای ترسناك در آثار شما برجسته‌اند. شاید این صحبت‌‌‌‌ها بتواند جوابی برای سؤال‌های من و خیلی‌های دیگر باشد. اینجا‌ست كه به نقش محله‌‌‌‌، شهر و جغرافیا در رشد یك هنرمند می‌رسیم. به‌نظرم خودتان هم بر این موضوع واقف هستید كه جغرافیا و فرهنگ حاكم بر آنچه تأثیر در مسیر زندگی شما گذاشته‌است؟
بله! خب! واقعا مهم است‌‌‌‌. شاید یكی از دلایلی كه می‌تواند تهران در داستان‌هایم مهم است، آن باشد كه بیشتر سال‌های زندگی‌ام را در تهران بودم‌‌‌‌. البته بازگشتم در دوران دبیرستان به اصفهان، خود مولد اتفاق‌هایی برایم بود‌‌‌‌.
آنگونه كه گفتم در اصفهان نیز بعد از مدتی از درس خواندن فراری بودم و همواره از مدرسه فرار‌‌ می‌كردم و به گشت و‌گذار می‌پرداختم‌‌‌‌.
  •  بگذارید اینگونه بگویم‌‌‌‌؛ بیشتر ماجراهایی كه در رمان‌هایم می‌آیند  و اینكه همچنان تا آخر عمرم ماجرا برای نوشتن دارم از همان دوران نوجوانی‌ام در اصفهان نشات‌‌ می‌گیرد‌‌‌‌. اما فضا را خیلی وقت‌‌‌‌ها به تهران آوردم‌‌‌‌. سر كلاس‌‌‌‌ نمی‌رفتم‌‌‌‌.
 این موضوع به گوش پدر و مادرم‌‌ می‌رسید اتفاقاتی كه برایم افتاد دوران پر حادثه و پر ماجرایی بود‌‌‌‌. جالب اینجا‌ست كه به دبیرستانی‌‌ می‌رفتم به اسم شریعتی در خیابان نظر‌‌‌‌. این دبیرستان یك صحنه و سالن تئاتر بزرگ داشت‌‌‌‌. آن زمان شیطان و درس نخوان بودم‌‌‌‌. یك‌بار توجه‌ام به صحنه سالن تئاتر مدرسه جلب شد‌‌‌‌. به معاون مدرسه گفتم كه‌‌ می‌توانم دو ، سه تا نمایشنامه روی این صحنه بیاورم‌‌‌‌. گفت، «مگر بلدی؟» گفتم، بله! اصلا كارگردان تئاترم‌‌‌‌! درصورتی كه هیچ‌چیزی از تئاتر‌‌‌‌ نمی‌دانستم‌‌‌‌.
او چند نفری را به من معرفی كرد. بعد چندین كتاب تئاتر خواندم. تا آن جایی كه بعد‌ها در مدرسه كلاس تدریس تئاتر گذاشتم‌‌‌‌. این در حالی بود كه در عمرم نه تئاتر دیده بودم و نه بازی كرده بودم‌‌‌‌.به هر حال اینگونه بود كه نخستین تئاترم را روی صحنه بردم.
  • پس بازیگری تئاتر هم در كارنامه دارید‌‌‌‌.
بله‌‌‌‌! یادم‌‌ می‌آید، وقتی پدرم آمد و آن نمایش را دید، گفت شناختی كه از تو داشتم با آن آدم روی صحنه به كلی متفاوت است.
  • خودتان نمایشنامه نوشته بودید؟
نه! اشخاص دیگری نوشته بودند‌‌‌‌. تنها روی صحنه بردم‌‌‌‌. در ضمن چون زمان جنگ بود، محتوای كارها به جنگ مربوط‌ می‌شد‌‌‌‌. با همه این بازیگوشی‌‌‌‌ها اما همچنان آن دیسیپلین مورد خواست و نظر پدرم ادامه داشت‌‌‌‌. البته فراری بودم و این مسئله بر من تأثیرات بدی گذاشته بود‌‌‌‌.
 «خانه‌‌ای در تاریكی» كه داستان چند نوجوان است كه بی‌اطلاع پدرشان ماشین را از خانه‌‌ بر‌می‌دارند و نیمه شب برای شنا به كانالی در بیرون شهر‌‌ می‌روند‌‌‌‌، ابتدای آن دقیقا برای خودم اتفاق افتاد‌‌‌‌.می‌خواهم بگویم كه هسته اصلی آثارم ریشه در واقعیت و شرایط زندگی‌ام داشته‌است.
  • گفتید كه بعد از علاقه‌مندی به اجرای تئاتر تا جایی پیش رفتید كه در كلاس به دیگران تئاتر آموزش دادید‌‌‌‌. آیا این موضوع روی تدریس شما تأثیر گذاشته است؛ یعنی همان شغلی كه در كنار نویسندگی به‌صورت حرفه‌‌ای آن را دنبال‌‌ می‌كنید‌‌‌‌؟
نه‌‌‌‌! اصلا فكرش را‌‌‌‌ نمی‌كردم‌‌‌‌. دیپلم كه گرفتم به سربازی رفتم‌‌‌‌. سربازی سختی داشتم‌‌‌‌.
 بخش زیادی از سربازی‌ام در دوران جنگ گذشت و تصاویر دلخراش و وحشتناكی دیدم‌‌‌‌.
  • در خط مقدم و مناطق جنگی هم حضور داشتید؟
نه! اما در مكان‌هایی خدمت كردم كه كم از خط مقدم نداشت‌‌‌‌. جالب است كه در دوران سربازی علاقه عجیبی به كتاب خواندن پیدا كردم و بسیار كتاب خواندم‌‌‌‌. یك‌بار سر پست داشتم «رومئو و ژولیت» شكسپیر را‌‌ می‌خواندم كه رئیس پایگاه مچم را گرفت‌‌‌‌.  در جان پناه نشسته بودم‌‌‌‌. در همان زمان می‌خواستم به آلمان بروم‌‌‌‌. بنابراین شروع كردم به خواندن زبان آلمانی‌‌‌‌. از خدمت آمدم، تصمیم داشتم به آلمان بروم‌‌‌‌. اما در دانشگاه ثبت نام كردم و قبول شدم و دیگر به آلمان نرفتم‌‌‌‌. بعد لیسانس و فوق لیسانس ادبیات آلمانی گرفتم‌‌‌‌. بعد هم دكترا قبول شدم كه البته نشد آن را ادامه بدهم‌‌‌‌؛ البته بهتر كه نرفتم‌‌‌‌.
  • برای فرار از ترس سربازی به كتاب علاقه‌مند شدید؟
شاید‌‌‌‌، اما به گمانم دلایل عمیق تری هم داشت. باید به آن فكر كنم‌‌‌‌.
  • بعد از سربازی نخستین داستان های‌تان را منتشر كردید؟
نه ! در سال 73در دوران دانشجویی داستانی از من با نام «یك شب دیر وقت» در مجله آدینه منتشر شد‌‌‌‌. از آن به بعد داستان هایم مرتب منتشر شد‌‌‌‌.
  • یعنی تصمیم‌تان برای داستان نویسی جدی بود‌‌‌‌.
نه! شاید به این اندازه جدی نبود‌‌‌‌. در سال 74فوق‌لیسانس قبول شدم‌‌‌‌. در دوران دانشجویی داستان كوتاه‌‌ می‌نوشتم. در سال 77در واقع نخستین مجموعه داستانم در نشر مركز منتشر شد‌‌‌‌. و بعد نوشتن داستان برایم جدی‌تر شد‌‌‌‌. وقتی نتوانستم به دوره دكترا بروم، به اصفهان برگشتم و سه سال در آنجا بودم.
  • در این سه سال 4رمان نوشتم و بعد به تهران برگشتم. از آن سال به بعد در هر سال یك رمان بزرگسال منتشر‌‌ می‌كردم تا سال 86كه نخستین رمان نوجوانم هم منتشر شد‌‌‌‌.
خودتان خواستید كه رمان نوجوان بنویسید یا سفارشی بود‌‌‌‌.
  • آن زمان با نشر مروارید كار‌‌ می‌كردم. نوشتن رمان را كه تمام كردم، گفتند این رمان نوجوان است‌‌‌‌. چه خوب شد كه گفتند‌‌‌‌! به من پیشنهاد دادند كه رمان را به‌دست ناشری كه كار نوجوان‌‌ می‌كند، بسپارم‌‌‌‌.  آن كتاب را به كانون پرورش فكری بردم؛ چون كانون دو كتاب از من منتشر كرده بود‌‌‌‌. وقتی به آنها ارائه كردم گفتند ما‌‌‌‌ نمی‌توانیم این كتاب را چاپ كنیم‌‌‌‌. به‌دلیل اینكه فضای ترسناكی دارد‌‌‌‌.
در نهایت آن را به‌دست نشر افق سپردم‌‌‌‌. بعد نشر افق آن را منتشر كرد و اینگونه بود كه راهم در زمینه نگارش رمان نوجوانان باز شد.
  • یعنی آگاه نبودید كه رمان نوجوان نوشته اید!؟
نه‌‌‌‌ ! نمی‌دانستم.كانون پیشنهاد كردكه كار كنم و بعد دو تا رمان در دوسال مختلف برای آنها نوشتم و بعد« تهران كوچه اشباح» و «خون آشام‌‌‌‌ها» را به خواست ناشر نوشتم.
  • شما چندین كتاب هم ترجمه كردید.درست است؟
5كتاب به‌صورت جدی ترجمه كردم اما خیلی وقت است كه به سمت ترجمه نرفته‌ام.
  • دو رمان از هاینریش بُل ترجمه كردم‌‌‌‌. او را خیلی دوست داشتم و آثارش به فضای ذهنی‌ام نزدیك بودند از همان دوران دانشگاه این اتفاق رخ داد‌‌‌‌.  
این آثار خیلی وقت‌‌‌‌ها روی كارم تأثیر گذاشته‌اند. یكی دیگر از نویسندگانی كه روی من تأثیر گذاشته، ولفگانگ بورشرت است‌‌‌‌. او داستان كوتاهی دارد به نام «نان» كه داستانی مینیمالیستی است؛ شبیه به سبك داستان‌نویسی خودم هم هست‌‌‌‌.
بورشرت نمایشنامه مشهوری هم دارد به‌عنوان «بیرون پشت در» كه آن را هم ترجمه كردم‌‌‌‌. اثر دیگری هم كه بعدها ترجمه كردم و بر كارهایم تأثیر گذاشت، نمایشنامه بی‌نظیر ادوارد آلبی با عنوان «چه‌كسی از ویرجینیا ولف‌‌ می‌ترسد؟» بود‌‌‌‌.
 بسیاری از منتقدان وقتی رمان «مهمانی تلخ» و «آخرین رؤیای فروغ» از من را خواندند، گفتند؛ تأثیر بسیاری از این اثر و نویسنده‌اش گرفته‌ام.فضای كتاب «خداوندگان كشتار» از یاسمینا رضا هم مورد علاقه‌ام است. به هر حال، جسته و گریخته ترجمه كرده ‌ام؛ مثل قصه «دیگچه و ملاقه» از «میشائیل انده» كه در كانون منتشر شد‌‌‌‌.
  • شما هیچ‌گاه زیر سایه پدر و عموی‌تان كه هر دو در عالم ادبیات و داستان نویسی صاحب نام هستند، نبوده‌اید و یا نخواسته‌اید باشید‌‌‌‌. به‌نظرم، پركاری شما از یك طرف؛ در مسیری هدفمند و از طرفی دیگر؛ داشتن لحن یا زبانی مشخص در داستان نویسی، دلیل این اتفاق بوده است؟نظر خودتان چیست؟
درست است‌‌‌‌. اولا همانطور كه در آغاز درباره نوجوانی‌ام صحبت كردم معتقدم كه این دوره نقش بسیاری در نویسندگی یا نویسنده شدنم داشته‌است. وقتی وارد جهان نویسندگی شدم‌‌‌‌، این بحث برایم جدی‌تر از بحث خانواده بود‌‌‌‌. به همین‌خاطر شاید به مسیرهای دیگری كشیده‌شدم كه موجب شد برای خودم زبان ویژه‌ای پیدا كنم‌‌‌‌ با لحن و سبك مخصوص به‌خودم‌‌‌‌.
یادم‌‌ می‌آید در دوره‌‌ای منتقدی در روزنامه‌‌ای نوشته بود كه سیامك گلشیری شبیه هیچ كدام از شاگردهای هوشنگ گلشیری نیست و برای خودش سبك مستقلی دارد‌‌‌‌. اینگونه هم شد‌‌‌‌. شاید نباید این حرف را بزنم، اما تأثیر برخی از نوشته‌هایم را روی افرادی كه در كلاس‌هایم حضور داشتند و بعدها داستان نویس شدند، می‌دیدم‌‌‌‌. از سویی فكر‌‌ می‌كنم غیراز نكته‌ای كه اشاره كردید، شخصا زندگی كاملا متفاوتی نسبت به دیگر اعضای خانواده‌ام داشته‌ام؛ خیلی جدی بودم در این مسیر.  حتی از نام خانوادگی خودم فراری بودم و خیلی جاها آن را حذف می‌كردم. البته در این زمینه خود آثار هم اهمیت دارند؛ اینكه چه اندازه توانسته‌اند بُرد پیدا كنند و مطرح شوند‌‌‌‌.   در نهایت، اینكه نویسنده باید حرفی برای گفتن داشته باشد تا دیده شود‌‌‌‌. وگرنه نام خانوادگی به تنهایی‌‌‌‌ نمی‌تواند موجب پیشرفت شود‌‌‌‌.
  • به عقیده خودتان، در ابتدا این نام خانوادگی نبود كه به شما كمك كرد تا امروز بتوانید به این جایگاه برسید؟
اتفاقا برایم خیلی سخت بود‌‌‌‌. تأثیر معكوس داشت‌‌‌‌. به این خاطر كه همه به پیشینه‌ام نگاه‌‌ می‌كردند‌‌‌‌. خیلی سختی كشیدم تا از این فضا خارج شوم‌‌‌‌. شاید به جرأت بگویم، به‌ویژه در ابتدای مسیر این نام و پیشینه خانوادگی به ضررم تمام شد‌‌‌‌.



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code